X
تبلیغات
رایتل


پشت سرم چند نفر ورق بازی می‌کردند.. چند پیرمرد زهوار در رفته که دیگر وقت در آمدن پروستاتشان بود، روی یک تکه گوشت که کمی آن طرف‌تر نشسته بود شرط بندی کرده بودند.. برای یک لحظه دلم خواست جای آن لکاته بودم.. نمی‌دانم.. دلیل خاصی نداشت.. فقط احساس کردم یک لحظه‌ای می‌توانم از این زندگی روتین سگی فارغ شوم..

+ fallen | 4 comment >